• وبلاگ : دنياي خاطرات من
  • يادداشت : زيارت (1)
  • نظرات : 6 خصوصي ، 21 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     

    ريحانه جون ... يادش بخير ... اون روزها ، قبل از ازدواجمون ، وقتي که خيلي سال پيش ، من و امير رو با هم مي گرفتن ، با اعتماد به نفس مي گفتيم که دوستيم ... خانواده هامونن مي دونن . مي گفتيم دوست خانوادگي هستيم . يه بار پليسه زنگ زد خونه مون و بابام گفت : وا ؟ اين دو تا دذوستن ... شما چرا گرفتينشون ... يارو فکر کرد باباي من بي غيرته ، ولمون کرد رفت ... فک کنم با خودش گفت اين که باباش ولش کره ، به من چه که من خودمو بکشم !!!! خيلي دوران خنده داري بود ...

    ولي اين نيروهاي انتظامي انگار که حس مي کنن کي دوسته و کي مي ترسه و اينا ...

    واي ... يه بار هم برادرم رو با يه دوست خانوادگي ديگه توي حرم امام رضا گرفتن و اونا اون قدر پررو بازي در آوردن که بازم ولشون کردن ... تازه ... مي دونين چيه ؟؟؟ اونا بعدش گير داده بودن که ما مي خوايم اعاده حيثيت کنيم ... ريحانه ...

    هر روز زندگي من اينقدر خسته کننده است ... تازه تموم هم نشده . جريان ازدواجم رو هم تعريف مي کنم ... اما اين وروجکين وقت براي تايپ نمي ذارن ... اونا هم بذارن ، باباشون نمي ذاره !!!

    برات تعريف مي کنم ...

    ريحانه ؟؟؟ مي توني بگي به نظر تو امير چه جور آدميه ؟؟؟