قسمتي از پالپ فيکشن يا قصه هاي عاميانه _ قسمت چهاردهم
http://monparnas.blogfa.com/
...بودن با ماريا پارادوکس غريبي رو در من پديد آورد ميلي که دوست داشت در اسارت ماريا بمونه و نيروئي که همواره در من نجوا مي کرد ماريا جز زجر تدريجي و دهشتناک و روح سرگرداني بيش برام نيست و نخواهد بود . چنانکه بعدها فهميدم اگه زودتر به نجواي اون الهام دروني گوش فرا مي دادم اون همه سختي و رنج با ماريا بودن رو اين روح دوازده ساله ام مجبور نبود تا دو سال تحمل کنه...
آپم دوست نازنين و دوست داشتني ام [لبخند][گل][قلب]